مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

645

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - محاوره ومشاجرهء آنها به طول كشيد . آن‌گاه ابن زياد غلام جاسوس خود را احضار كرد . أو آمد وروبه‌روى أو ايستاد . گفت : « آيا اين را مىشناسى ؟ » گفت : « آرى ! » آن‌گاه هانى دانست كه أو جاسوس بوده ومدت يك ساعت دچار بهت وغش گرديد وبعد از آن دوباره به هوش آمد ( 1 ) . گفت : « از من بشنو وتصديق كن . به خدا قسم به تو دروغ نخواهم گفت . به خدا سوگند من أو ( مسلم ) را دعوت نكردم وبر كار أو آگاه نبودم . تا آن‌كه أو را در خانهء خود ديدم كه قصد پناه دارد . من از طرد ورد أو شرم داشتم . ناگزير به أو پناه دادم . أو را به داخل خانهء خود بردم وپذيرايى كردم وخبر كارهاى أو به تو رسيد . اگر بخواهى ، همين الآن به تو گروگان مىدهم كه نزد تو باشد واعتماد واطمينان تو را جلب وتأمين مىكنم كه بروم وأو را از خانهء خود اخراج كنم ، باز نزد تو برگردم . » گفت : « هرگز به خدا از من دور نخواهى شد مگر اين‌كه أو را دستگير كنى وأو را نزد من بيارى . » گفت : « هرگز من مهمان خود را تسليم تو نمىكنم كه أو را بكشى . ابدا ! » چون گفتگوى هردو به درازا كشيد ، مسلم بن عمر باهلى كه در كوفه يك شامي يا بصرى جز أو نبود ، چون لجاج هردو را ديد ، برخاست وگفت : « بگذار من با أو خلوت وگفتگو كنم . » دست هانى را گرفت وهردو در خلوت نشستند كه از ابن زياد دور شدند وأو آنها را نمىديد . به أو گفت : « اى هانى ! تو را به خدا سوگند مىدهم كه خود را مكش وقوم خود را دچار بلا مكن . اين مرد پسر عم آن قوم است ( يزيد وبنى اميّه ) . آنها أو را نخواهند كشت وبه أو آسيبى نمىرسانند . ( مقصود مسلم ) تو أو را تسليم آنها بكن كه بر تو ايراد ونقص وننگ نخواهد بود ( كه تو مهمان خود را تسليم كردى ) . تو ناگزير أو را تسليم سلطان مىكنى . » گفت : « آرى ! به خدا سوگند براي من ننگ وعار است ومن از أو دفاع مىكنم تا آن‌كه پيشاپيش أو جان بسپارم . » ابن زياد آن سخن را شنيد وگفت : « أو را نزديك كنيد . » هانى را نزديك كردند . گفت : « به خدا بايد أو را تسليم كنى ؛ وگرنه گردن تو را خواهم زد . » گفت : « اگر چنين كنى ، به خدا برق شمشير در پيرامون خانهء تو بسيار خواهد شد ( مقصود انتقام‌جويان ) . » أو معتقد بود كه عشيره أو به حمايت وى قيام خواهند كرد . عبيد اللّه گفت : « تو مرا با برق شمشير تهديد مىكنى ؟ » گفته شده : چون هانى آن غلام جاسوس را ديد ، دانست كه عبيد اللّه همه‌چيز را دانسته است . گفت : « اى أمير ! هرچه شنيدى ، رخ داده ومن احسان تو را نسبت به خودم فراموش نمىكنم . تو در أمان هستى . خانوادهء خود را بردار واز اين ديار برو . هرجا كه مىخواهى بروى ، آزاد هستى . » عبيد اللّه مدتي سر به زير افكند وتأمل كرد . مهران ( غلام أو ) كه بر سرش ايستاده بود ، درحالىكه چماق در دست داشت ، گفت : « اى واي از اين خوارى ! اين جولاهك به تو أمان مىدهد ( مقصود هانى ) ؛ -